شب نوشت های من
آمدی مهربان
بودیم
اما
در نگشودیم
دیرپایی زمستان
سخاوت بهار را
به افسانه های رنگ باخته
در سیاهی دود شومینه
قفل انداخته بود.............
سرخوشی خاصی داشت از همیشه سبک تر بود ٬جوری که مسافت چند طبقه ای آپارتمان تا خیابان را بدون آسانسور ودر یک چشم بهم زدن طی کرد.اصطکاک بین پاهایش و زمین بسیار کم بود گویی جاذبه با نیرویی کمتر از ۹.۸ او را به زمین می کشاند.بعضی از قدمهایش به فاصله ی چند سانتی از سطح زمین برداشته میشد ٬انگار با پاهایش پارو میزد و خودش مثل یک قایق به جلو می رفت یا بعضی وقت ها با فکر کردن به جلو به آنجا می رسید.حتی نمی دانست راهی ِکجاست همچون کسی بود که دچار توهم شده باشد .سرو صدای اتومبیل ها در خیابان به گوشش دور و ملایم می رسید ٬آن طورکه از خانه یا از توی اتاق شنیده میشد.از کنار دیگران می لغزید و راهش را می جست .....
موزه یا یک آتلیه نظرش را به خود جلب کرد .روز افتتاح یک نمایشگاه نقاشی بود و تعدادی مرد و زن با لباس های رسمی گرد هم آمده بودند ٬خودش را دید که برای جمع سخنرانی میکند مثل این که توضیحاتی در باره ی تابلوها و سیر چیدن آنها روی دیوارها میداد.احساس عجیبی داشت ٬اشکالی در میان بود.نسیم ملایمی پوستش را خنک میکرد.به تنش نگاه کرد ٬لخت بود! به پاهایش نگاه کرد ٬کفش به پا نداشت!آه چطور چنین چیزی امکان داشت حتی شلوار نپوشیده بودو با لباس زیر در مقابل جمعی با لباس های رسمی ایستاده بود .به چهره دیگران دقت کرد لبخندی مرموز روی لب داشتند.دلش آشوب شد٬ نفسش بالا نمی آمد با تقلای بسیار خود را از خفگی نجات داد و نفسی تازه کرد...
به سختی چشمهایش را گشود ٬ملافه تختش از تعرق زیاد خیس شده بود .به زحمت بطری کنار دستش را برداشت و کمی از آن نوشید٬سپس همه ی آن را سر کشید ریه هایش را از هوا پر کرد و دوباره دراز کشید...
- الو ٬آقای مهندس٬ سلام .من از شرکت زنگ میزنم ٬دو روزه تلاش میکنم باهاتون تماس بگیرم. گوشیتون که خاموشه ٬تلفون منزل رو هم که برنمیدارید.لطفاْ هرچه سریعتر خودتون رو به شرکت برسونید.
-الو آقای مهندس این چندمین پیغام ِ که میزارم ... دیگه داریم نگرانتون میشیم... مشکل پروژه هم حل شد ... لطفاْ با شرکت تماس بگیرید...
-الو ... آقای مهندس...
-بله بفرمایین... سلام خانم ٬نه خیر چند روزه شرکت نیومدن .ازشون بی خبریم... جدا از مسایل ِ کاری نگران ِ سلامتیشونیم... بله ٬گوشی شونم خاموشه ...بسیار خوب ٬لطفاْ اگه خبری شد به ماهم اطلاع بدید...
....
-فکر میکنی امروزهم میاد؟
-نمیدونم ٬ولی تو این چند روز یه جورایی بهش عادت کردیم!
-آره ٬داشتم فکر میکردم بین این همه جا و این همه آدم ٬ درست این شخص ِ خاص و کنار ِ محل ِ مخفی ِ ما...با اون موسیقی زیبا وعجیبی که می نوازه !!
-مثل ِ فیلم های سو رئال ِ اروپای ِ شرقی
-امیدوارم تهش پدر و مادرت نیان پیدامون کنن ٬کات بشه به فیلم های عشقی ِ ترکی !
دیوونه !!
-تو میگی من دیوونه ترم یا اون مرده ؟!
-...
-تو این چند روز ٬دقت کردم با چه ظرافتی اون خونه های شنی رو می سازه ..
-آره فکر کنم این کارست .طرف آدم حسابیه
-حرفو نپیچون ٬میگم با اون ظرافت خونه ها رو می سازه بعد چشم به امواج ِ دریا میدوزه تا بیاد رو خونه ها رو بپوشونه ٬اونوقت شروع به نواختن میکنه .حالا اون دیوونه تره ...
-هیس !نگاه کن داره ساز میزنه!
-میدونی اسم ِ این قطعه چیه ؟
-... میشه اسمشو بزاریم سمفونی برجهای شنی !!!
نمیدانم از اقبال ِ ماست یا چرخش ِ محتوم ِ چرخ و فلک ٬که هرچه نکبت و
بیماری و بلاست به ما تنها وراث ِ چند میلیاردی این کره ی سرگشته به
میراث رسیده و از بام تا شام ٬همه جا خبر از جنگ و خونریزی و خودخواهی
و بیماری و بلاهت همچون آیینه ی دق دهن کجی می کند .
از این همه تنفر و خود خواهی خسته ام !!!
کاش کسی از عشق و زیبایی ...
قطار سوت زنان دور میشود ، مرد سیگاری بر لب می گذارد ...
دست به جیب ...آن جیب...
نگاه از قطار ِ پر دود بر میگیرد...مسافران ِ به مقصد رسیده سراسیمه
در حرکتند...
کلافه رو بر می گرداند...آه ببخشید خانم!
ـ طوری نیست آقا در مقابل ِ یک نخ سیگار حاضرم فندکم را قرض بدهم!!!
ـ با کمال ِمیل ...!
.......قطار در دود محو می شود.....
پی نوشت:با الهام از الهام دو دوست "کلاویه بی صدا" و "دوست دارم سرما بخورم"...
خالی میگذرند این لحظه ها
بی ترانه
بی ساز
بی...
لبخند
شب هست
ماه نیست
روز
در خود نمایی ِ
بیخود ِ
خورشید
محو میشود
و عبور ِ لحظه ها
در صفحه ی خالی ِ ذهن
نقطه چین مینشانند...
دعوتی در کار نیست.
نه من میزبانم٬
نه جشنی بر پاست.
میدانم ٬
هوایی میشوی
میدانی٬
در انتهای دلتنگی
دریچه ی کوچکی
همواره به رویت
لبخند میزند!!!
...من هیچوقت در کیفهای دیگرون شریک نبوده ام ٬ همیشه یه احساس سخت یا یه احساس بدبختی جلو منو گرفته :درد زندگی اشکال زندگی. اما از همه ی این اشکالات مهمتر جوال رفتن با آدمهاست شر جامعه ی گندیده ٬ شر خوراک و پوشاک همه ی اینا دائمن از بیدار شدن وجود حقیقی ما جلوگیری می کنه.یه وقت بود داخل اونا شدم٬خواسم تقلید سایرین رو در بیارم ٬ دیدم خودمو مسخره کرده ام .
هرچی رو که لذت تصور می کنن همه رو امتحان کردم٬ دیدم کیفهای دیگرون بدرد من نمی خوره .حس می کردم که همیشه و در هر جا خارجی هسم هیچ رابطه ای با سایر مردم نداشتم .من نمی تونسم خودمو به فراخور زندگی سایرین در بیارم.همیشه با خودم میگفتم :روزی از جامعه فرار خواهم کرد ودر یه دهکده یا جایی منزوی خواهم شد.
... این اسارتی که اسمشو کار گذاشتن و هر کسی حق زندگی خودشو باید از اونا گدایی بکنه ! توی این محیط فقط یه دسته دزد ٬احمق بی شرم و ناخوش حق زندگی دارند و اگه کسی دزد و پست و متملق نباشه "قابل زندگی نیس! " درد هایی که من داشتم ٬بار موروثی که زیرش خمیده شده بودم اونا نمیتونن بفهمن! خستگی پدرانم در من باقی مونده بود و نوستالژی این گذشته رو در خود حس می کردم...
...میخوام همونطوریکه هسم در خودم بیدار بشم...
(بخش هایی از تاریکخانه )
جاده با چشمان خواب آلود خمیازه می کشید و به افق ِ نامعلوم خیره شده بود. مدتی بود که صدای پای عابری ٬ سکوت ِ سنگی اش را نشکسته بود و یورتمه ی سواری٬ گرد و خاک از تن ِ پیر و خسته اش نروفته بود.
با خود می اندیشید :این همه انتظار در رهگذار ِ کدام رهگذر آخر می شود؟
جای جای ِ تن ِ زخم خورده اش ٬رد ِ پای خاطرات ِ تلخ و شیرین در سال های دور و دور تر٬به انتظار ِ کدامین آغوش ِ فراری لگد کوب میشد ؟
صدای تیز و شاد ِ دو پرنده در آسمان ِ آبی ٬نگاهش را به آنسو جلب کرد.با چشمان ِ مغموم به عشق بازی ِ دو پرنده ی بازیگوش نگاه کرد : تا کی نگاه ِ مشتاقم را در انتظار ِ سوار ِ سپید پوش به افق پیوند دهم؟ آیا هرگز کسی رهسپار خواهد شد ؟
... آنسو تر سواری در آخرین طبقه ی برجی عظیم فنجان ِ قهوه اش را مزمزه می کرد و سفر های درازی در فال ِ خود می دید...